هفتاد ,هفتاد هفتادصدای گریه هایت
مرا به سمت تو کشاند
به سمت یک کودک
که از تاریکیِ تنهایی
به خودش میلرزید
پیدایت کردم
اسمت را پرسیدم
گفتی:
دل
من تو را به فرزندخواندگی پذیرفتم
با جانم آبیاریت کردم تا بزرگ شدی
یادت هست آمده بودی که چیزی به من بگویی
اما شرم داشتی
و خجالت نمی گذاشت!
فهمیدم که 
می خواهی به تماشا بروی!
می خواستی از هفت آسمان که
هر آسمان در دلش هفتاد هفتاد هفتاد...
ستاره دارد
یک شب را انتخاب کنی برای تماشا...!
تو از میان
هزار شب
هزاران چشمک ستارگان!
شب مهتابی را برگزیدی
با آنکه میدانستی
ماه روی می پوشاند و میرود...
فرزندم
دلم!
میدانم که 
تنها نشسته ای 
و به تاریک ترین شب نگاه میکنی
اما
سرشار از غروی پدرانه
به تو افتخار میکنم که
بزرگ شدی
و مثل بچگی هایت
دیگر از تاریکی و تنهایی نمی ترسی!

منبع اصلی مطلب : برزخ جایست از جنس خیال
برچسب ها : هفتاد ,هفتاد هفتاد
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سبد بلاگ : نامه ای از یک پدر به فرزند